.:: کاش ::..


نازنینم سلام

کاش میدونستی که چقدر دلتنگتم و چقدر دلواپس

کاش میدونستی که چقدر دلم هواتو کرده و چقدر این دل ناآرومی میکنه

کا ش می دونستی که این قطرات اشک چه بی صبرانه از چشمانم جاری میشن

کاش می دونستی که نبودنت همه درد و غمهای دنیاست

کا ش میدونستی وقتی میگم بدون تو می میرم واقعاً می میرم

کاش میدونستی که تا چه مرز بی نهایتی دوست دارم و عاشقتم

کاش می دونستی که دلم با تموم بزرگیاش برای دوری تو یه ذره میشه و میخواد وجودم رو به آتیش

بکشونه

کاش میدونستی که وقتی این جوری میشی که وقتی حاضر نیستی جوابمو بدی دستایی هست که

می لرزه و اشکایی که جاری میشه و دلی که لحظه به لحظه انتظارت رو میکشه

کاش  می دونستی دنیام چقدر تارو تاریک شده

کاش می دونستی که خسته ام و دلم برای تموم خستگیهاش نیاز به  مرهم داره

 کاش.................

من که رفتم

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چی


بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه
در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد


پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت


پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت
حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و
کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت



ای کاش که من وفا نمیکردم

 

  ای کا ش که  من  خطا نمیکردم  

دل را به توآشنا نمیکردم

یا از تو به قهر میکشیدم پا

یا هستی خود هبا نمیکردم

مستانه به شام تیره هجران

ای کاش ترا  صدا نمیکردم

چون ساغر می به بزم تو هر شب

با خون جگر صفا نمیکردم

بر چشم سیاه مست و بیمارت

دل را سپر بلا نمیکردم

کاش آن همه اشک همچو گوهر را

در دامن تو رها نمیکردم

کاش اول آشنائی ما بود

تا با تو بجز جفا نمیکردم

                                  ××××   به تو می اندیشم ××××

  لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دوراز تو، به تو می اندیشم...

به تو ای محرم راز، به تو آیه ی ناز، به تو ای آهوی وحشی که کنی دل را رام...

به تو ای باغ پر از گل ، گل شب بو ، گل یاس، به تو می اندیشم...

به تو ای موج امید ، به توای بحر گوهر، به تو ای مروارید...

به تو ای مظهر عشق ، ای همه بود و نبود ، به تو می اندیشم...

تو به سر سبز ترین دشت خیال ، تو به رویا ، تومثه عطر گلی...

تو نسیمی ، یه نسیم خنک فروردین ، می نوازی دل را...

لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دور از تو ، به تو می اندیشم...

تو لطیفی ، تو حریری ،تو به باران بهاری... آه آری تو خود بارانی...

تو به یک قطره ی اشک ،تو به دریای محبت...نه از آن لبریزی...

تو به ماه ، تو به یک نور الهی ، تو به خورشید... نه از آن گرم تری

تو مثل یک کوهی ،کوهی از جنس غرور، نه از آن سخت تری

تو مثل یک اشکی ، اشک عاشق ،نه از آن زیبا تر، اشک چشمای منی...

تو مثل یک عطری ، عطر گلهای بهاری ،نه تو خود نسترنی...

تو خود یک عشقی ، عشق مجنون به لیلی ، نه از آن شیرین تر ، توخودفرهادی..           

لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دور از تو به تو می اندیشم.

تو مثل یک دردی ،دردی اما شیرین ،می نشینی بر جان...

تو مثل یک خوابی ، خواب شیرین سحرگاه ولی زود گذر...

تو به من نزدیکی ،گم شدم در تو وانگار توام ، تو که هستی ، تو که هستی؟

شایدم نیمه ی من، شایدم هم زادی

نه تو خود من هستی...       

آرزو . م

    

 

اونقدر از تو میگم

 اونقدر از تو می گم که میون اسم تو

توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه

اونقدر عاشق می شم که تو سرزمین عشق

بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هرجاهستم با منه

تو مگه عمر منی که دم و باز دمم تو رو فریاد می زنه

فقط تو رو داره فریاد می زنه

تو هوای تازه زندگی هستی

که تو قصر آرزوهایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خدایی

که طلسم نا امیدمُ شکستی

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هرجاهستم با منه

تو مگه عمر منی که دم و باز دمم تو رو فریاد می زنه

فقط تو رو داره فریاد می زنه

میون گل ها نرو سخته پیدا کردنت

آخه تو خود گلی چه قشنگه دیدنت

شش میون گل ها نرو سخته پیدا کردنت

گل خجالت می کشه از تو و خندیدنت

 

عزیز دوران کودکی

تقدیم به همبازی دوران کودکی ام عشق وتمام زندگی ام

چقدر دوستت داشتم

 

 

انچه خواهرم از زبان من بازگو کرد    (منتظری چه اتفاقی بیفتد)

 

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟


اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟


اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم


پشت دریچهء تنهاییم


زیر بالشهای خیس از گریه ام


هوای تازه ندارم !


کافی نیست ؟



منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟


اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟

اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم

 
راه باز کنند ؟


اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان


بعد دعاهایم آمین بگویند ؟

نه عزیز دلم !


هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !


جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من

 
جز به خاک افتادن ساقه های احساس

 ِ بچه گانه ام

جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم


جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن


زیر آفتاب بعد از ظهر


پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان



منتظری بمیرم تا برگردی ؟



اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست

به دادم برس خدا

اي خدا برس به دادم اي خدا

 

چیه دلم،گرفتی


واسه چی داری گریه میکنی ؟


چیه دلم،شکستی


واسه کی داری گریه میکنی ؟


چیه دلم، غریبی


چی دیدی داری گریه میکنی ؟


میگی گذاشته رفته


اونی که مثل نفس تو بود


میگی دلتُ شکسته
اونی که همه ی کس توبود


میگی دیدی نموندش


پای همه ی حرفهایی که زده بود


دل من میدونم داری دیوونه میشی


امابازبی خیالش


دل من میدونم داری ویرونه میشی


اما بازبی خیالش

احتیاج

گاهی اوقات

 

احتیاج به یه آدمی داری

 

یه دوست

 

که واسته روبروت محکم توی چشمات نگاه کنه

 

و بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه ت و دوباره

 

نگاش کنی

 

ببینی که خشمگینه

 

بیبنی که از دستت عصبانیه

 

توی اخم صورتش بیبینی که دوست داره

 

بیبینی که دوستته.

 

که نگاش کنی همون جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش

 

کشیده زده

 

که بهت بگه تو << چته؟بسه به خودت بیا... تو چته..>>

 

که سرت فریاد بکشه...

 

که تو یه هو بلرزی

 

که بری بغلش

 

که بغلت کنه

 

همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت توی موهات

 

که سرت رو فشار بده توی گودی شونش

 

که تو چشمات رو ببندی

 

روی شونه ش گریه کنی

 

بلرزی

 

و با خودت فکر کنی که <<تو واقعا چته...>>

                    خطاب به  کسی که آخر نامهربانی هاست

 

 دل بستم به آنچه که نباید .دل بستم به تو ....

 زندگی ام را با تو قرین کردم و تو شدی خدای منو من شدم قدر شناس تو .

بار ها راندی و رانده نشدم .

بارها زمینم زدی و من از نو ایستادم .

آخر شکوه و برق نگاهت دل میربایاند و دل را صیقل میدهد.

چه کنم که تو بی وفائی کردی و رفتی .

 یک روز آمدی و روز دگر رفتی، نه آمدنت را پیشواز و نه رفتنت را بدرقه کردم .

 نه برای آمدنت دلیلی داشتی و نه برای رفتنت علت ؟

این قصه نه علت داشت و نه معلول، اما فقط یک چیز در میان ما حکمرانی میکرد،

آن هم عمل بود و عکس العمل .

 هر چه تو عشوه گری کردی من تاوانش را پس دادم.

هرچه را تو حرمت شکستی من حریم را بازنده بودم .

 تو میکشیدی این طناب را برگردن خلق اما من بودم که گناه را برگرده خود احساس میکردم .

حالا خودت بگو این چه آمدن و رفتنی بود ؟

کاش نمی آمدی تا با رفتنت داشته های صندوق امانتم را با خود ت به یغما نمی بردی،

 ای کاش قلم پایت .... نه نه ،کاش قلم پایم میشکست و راه را بر تو باز نمیکردم و در بروی تو نمیگشودم .

با تو هستم، هنوز با برق نگاهت میخواهی مرا اغوا کنی ؟

اما من هلاک تو نخواهم شد. باتوام ای خدای خیانتها .

 توکه قدیمیها لقب .... داده بودند.

کف میزند دنیا برای ورود تو ... بخند که دنیا دارد به تو قهقهه می زند.

 بخند.

چگونه شیشه شوم وقتی نگاهها همه از سنگند؟؟؟؟

قول

داشت میرفت

گفتم بمان

نماند

با خود عهدبستم

که اگر  هم آمد

به او حرفی نزنم

من ماندم و خو گرفتم

به ماندن بی من

گریه

آخ اگر میدانستی

که چه دردی دارد

که چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمیپرسیدی

که ای مرد چرا

گریانی