لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دوراز تو، به تو می اندیشم...

به تو ای محرم راز، به تو آیه ی ناز، به تو ای آهوی وحشی که کنی دل را رام...

به تو ای باغ پر از گل ، گل شب بو ، گل یاس، به تو می اندیشم...

به تو ای موج امید ، به توای بحر گوهر، به تو ای مروارید...

به تو ای مظهر عشق ، ای همه بود و نبود ، به تو می اندیشم...

تو به سر سبز ترین دشت خیال ، تو به رویا ، تومثه عطر گلی...

تو نسیمی ، یه نسیم خنک فروردین ، می نوازی دل را...

لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دور از تو ، به تو می اندیشم...

تو لطیفی ، تو حریری ،تو به باران بهاری... آه آری تو خود بارانی...

تو به یک قطره ی اشک ،تو به دریای محبت...نه از آن لبریزی...

تو به ماه ، تو به یک نور الهی ، تو به خورشید... نه از آن گرم تری

تو مثل یک کوهی ،کوهی از جنس غرور، نه از آن سخت تری

تو مثل یک اشکی ، اشک عاشق ،نه از آن زیبا تر، اشک چشمای منی...

تو مثل یک عطری ، عطر گلهای بهاری ،نه تو خود نسترنی...

تو خود یک عشقی ، عشق مجنون به لیلی ، نه از آن شیرین تر ، توخودفرهادی..           

لحظه ها می گذرند و من اینجا تنها ، همه شب دور از تو به تو می اندیشم.

تو مثل یک دردی ،دردی اما شیرین ،می نشینی بر جان...

تو مثل یک خوابی ، خواب شیرین سحرگاه ولی زود گذر...

تو به من نزدیکی ،گم شدم در تو وانگار توام ، تو که هستی ، تو که هستی؟

شایدم نیمه ی من، شایدم هم زادی

نه تو خود من هستی...       

آرزو . م