گل قاصد

منو ببخش

اگه راهم اين روزا يكم از تو دوره ببخش

تويه زندگي آدم يه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبرو طاقتم كافي نبود

عكس من توقاب رويائي كه ميبافي نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و باز دير اومدم

شب واسه گفتن قصه ها به تاخير اومدم

گــــــل يك دونه گلدونه بلور زندگي

چي دارم واست بجز يه عالمه شرمندگي

آرزوم هميشه اين بوده كه تو كسي بشي

ســـــايه بون دل بي پناه بي كسي بشي

ببخش اگــــه ميونمــون فاصلــــــــه هست

جاي نفس تو سينه هامـــــــون گله هست

ببخش اگــــه غــــربت چشمــــــــــاي من

فقـــط واســــه نداشتن حوصلــــــه هست

حالا كه گذشته از من تو بايد صاف بموني

مثل آينه شمعــــدوناي نقره شفاف بموني

يه سبد  دعا و خوشبختي يه فردا مال تو

دست من بود كه ميگفتم همه دنيا مال تو

بـــرو زندگي را بـــا مهـــــــربوني  رنگ بزن

همه را با هر چي دوست داري هماهنگ بزن

دوريمـــــــونو باز ميذاريم به حساب سرنوشت

انقــــــــــــــدر خوبي كه ميدونم ميري بهشت

تو نوشتي از چپ من نوشتم از راست

 

خودکارم را از ابر پر میکنم 

و برایت از باران مینویسم

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

دوباره تو و یک دنیا خاطره

ياد آن شاعر وارسته به خير كه چنين گفت به من

من نوشتم از چپ تو نوشتی از راست

وسط سطر رسیدیم به هم

...

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرار

دوباره سایه حرفهای تو که میماند روی دیوار

من نوشتم از چپ وقتی که باغها بیدار بودند

تو نوشتی از راست پس آواز شباویزهای عاشق

با آنکه نوشتی و نوشتم اما

دفتر خاطره هايم همه خالی ماندند

و همه حرفهای ناگفته به دنیا نمی آیند

 

...

دو خط موازی

حتی با فاصله هایی اندک که میانشان باشد

هرگز به هم نمیرسند

منو تو حکایت همین دو خطیم

دو خط موازی...

 

سلام

سلام (نقطه سر سطر )

زندگی خوب است

 اگر چه با دل پر خونُ اگرچه در بن بست

منو تو از نفس گرم عشق می گفتیم

که عقل با سبدی نان به جمعمان پیوست

دوباره دست به دامان عشق خواهم شد

چرا که در قفس عقل میروم از دست

تمام (نقطه سر سطر )

....... نقطه چین ُیعنی:

که بغض راه گلوی مرا به سختی بست

 

دلم براي تو تنگ است

دلم به وسعت چشم هاي عاشقت تنگ است.........

ولي خطوط فاصله چقدر پررنگ است.........

تمام غصه من بي کسي و تنهايي ست.........

ولي اميد رسيدن چقدر کمرنگ است.........

دگر نخواهم ديد آن چشم هاي زيبا را.........

دلم براي نگاهت چقدر دلتنگ است.........

از آن سحر که براي تو وقت رفتن بود.......

دگر طلوع برايم چقدر کمرنگ است...........

هزاربار ملامت شنيدم و يک بار..........

کسي نگفت که شايد دل تو از سنگ است........

کنون تو نيستي و آگهي که فاصله ها........

ميان دست مـن و تـو هزار فرسنگ است.......

 

دارا و سارا

اتل متل یه سارا

نشسته پیش دارا

 چه عشق و عاشقایی

 چه محرم دلایی

 نشسته ان چه آروم کنار هم مهربون

داره میاد یه آقا

 لباساش هست چه آشنا

 پشت سرش یه خانوم هستن با هم همنشون

 آقا پلیس مهربون داره میره پیششون

میرن به پیش سارا

 به لباساش گیر می دن

 از رابطش می پرسن به دارا هم گیر میدن

سارا میگه منم من سارای توی قصه

 اون که هر روز به عشقش می رفتی تو مدرسه

 منم همون که یک روز انار به دست تیر خوردش

 برای این انقلاب چه کارا که نکردش

حالا اینجا وایسادی از من ایراد می گیری

 میخوای توی خیابون ازم امضاء بگیری

 خانوم پلیس بدجنس سارا جونو کتک زد

 دارا رو هم اون آقا زیر پاهاش لگد کرد

اونایی که همون روز این صحنه هارو دیدند

فقط بهش خندیدند انگار اینو ندیددند

 فرهنگ ایرانیا مثل گندم درو شد

 برای آوردنش پلیس ارشاد بنا شد  

غیرت ایرانیا مثل باد هوا شد

برا اروپاییا درس جغرافیا شد



اين شعر از دوست عزيز ي است كه خودش صاحب وبلاگ عقرب سفيد ه براي ديدن وبلاگ ايشون روي نام عقرب سفيد در منوي (ارزش ديدن زيادي داره ) كليك كنيد

ای کاش...


 فقط يه گـــام ديگــــــر مانده تا پاي بلند دار


كمي آهسته تر شايد .....نـــه ،محكم تر قدم بگذار


به شدت خسته ام از خود به سختي خسته ام از تو

 
بيا اي جـــان بي ارزش بيا دست از سرم بردار


خــــــدا ميداند اي مردم دلم چون ساقه گندم

 
نميرقصــد بجــــز باگل نميميرد مگــر با خار


نـــه با جــن نسبتي دارم نـه از اقو ام انسانم

 
مــرا از مـــن بگيــر و دست مو جودي دگر بسپار


خدايا گر چه كفر است اين ولي يكشب از اين شبها


فقط يك لحظه   يك لحظه خودت را جاي من بگذار




 

این شعر را عزیزترینی برایم فرستاده که خودش میدونه هیچ وقت نتونستم از او ناراحت باشم هیچوقت

 منو ببخش

 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم
  زخم دلم رو بستمش
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است
  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم
   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

 

روزگار کودکی باز گرد

 

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد وخندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزدو چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای دردورنج کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودو تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد ان گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن

 

 

خودت بگو به کجا بروم که یاد تو انجا نباشد؟؟؟؟؟

به كجا بروم كه ياد تو آنجا نباشد.

از كجاي قصه تو بگويم وقتي آغازي نداشت.به كد امين دلشكسته پناه ببرم

 كه سنگ صبورم باشد با چه كسي پيمان ببندم كه گريه نكنم.

چرا اينگونه شد ؟ قرارمان چه بود! مگر قرار نبود عاشق باشيم براي رسيدن پس چه شد چرا من تنها شدم .به چه كسي 

بگويم كه پشيمانم از زنده ماندن. مي داني اسير اقيانوست شدم .. خليج نگاهت را از من نگير وقتي به ساحل خيالت مي آيم .

تو به من گفتي به غير يك دل عاشق چيزي ديگري نمي خواهي .

.حال كه عاشق شدم دلم را بردي و خودم را جا گذاشتي گل من..

باز هم مي گويم خدايا عاشقم عاشقترم كن ..

مرگ باد بر فانوس چشمك زن مرگ..

تولد تو نزديك است مرا هم در مهمانيت دعوت كن .

شكستن درخت پير باغ دلم را به وضوح شنيدم

 وقتي كه كلاغ سياه بخت من از درون آن آواز كركس داد.

به كجا رفت اين عشق آريايي ؟

.در باغ ناباروي نخواستن به زمين افتاد.

كسي را ياراي بلند كردن اين عشق نيست.

گويا اين درخت پير سالهات كه مرده است.چرا كسي برايم گريه نمي كند.

چرا كسي مرا در غم عشقم تسكين نمي دهد.

همه خوشحالند مي خندند ..ا

ما كسي را اغوش گرمي براي من نيست.

به كجا بروم كه ياد تو آنجا نباشد !خيالي نيست يادت را در آغوش مي كشم ومي بوسم 

آنقدرمي بوسم تا جاني بگيرم براي ادمه حياتم.

بازهم با ياد تو شبي را به صبح رساندم.ا

ما به كدامين كور سو.مي آيم و تو را مي بينم 

اما چه سود دستان تو در دستبند قلب من نيست.

كدامين دست گرما بخش وجودت مي شود وقتي كه

 من در سرماي دست هايم گرمي دست هاي خيال تو را حس مي كنم 

و مي بوسم..لبهايم ورم كرده است .

هر روز مي بينمت اما چه سود كه بار غمم افزون مي كني 

بدون اينكه كلمه اي بگويم نگاهم را مي خواني مي داني كه چه مي گويم : ((با همه پژمردگي هنوز هم زيبا ترين مخلوق خدايي))

آخردرنبودنت موريانه قلبم تار سكوتم را بريد.

به كدامين گناه اين چنين اسير شدم گناهي كه خدا هم از درك ان عاجز شد

 وعذابش را تنها شدن من قرار داد .من تنها شدم مثل يك علف هرز در باغ كدخداي ده

، روزي هم برچيده خواهم شد

 اما تو مي ماني تا دنيا رو شكوه 

ببخشي .

خيالم خشك شد .

به حياط بيا وباغچه اي خيال مرا آبياري كن ...

باز هم مي گويم شكستم

 از نبودنت به دنياي بي وفاييت هم راضي شدم.

كمي گوش كن ..مي شنوي !اين بغض

 زخمي را حس كن كه هر چقدر مي گريزم رهايم نمي كند ...

اما ديگر نه جايي براي گريختن دارم نه رويايي 

براي پريدن و جايي براي نشستن..

برگرد و ببين من چگونه شدم برگرد و عذابي كه خداوند در جهنمش وعده داده بود دروجود 

من ببيني.كجايي كه ببيني زمين خوردن من راآسماني ها هم شنيدند .

میخواستم متولد شوم  وقتي   تولدت نزديك میشد چه خواب هايي مي دیدم  وقتي به روز تولدت نزديك مي شدم.خواب مي دیدم  چون دوشيزه اي پاك از درون يك غنچه پرگرفتي ..

كاش ميشد شمع تولدت بودم تا  خورشيد وجودت را با خاموشي 

وجودم جشن مي گرفتم .

حال زمان تولد تومیشود  و دستان تو در دست من نيست .

اما خوشحالم از خوشبختيت و شادمانيت !

می مانم و موسیقی خونین غمت را گوش میدهم ..

هر چند که گوشهایم خون موسیقی تو را از بر شده

 است ...

 

 

گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات مي خونه

 

گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات مي خونه

تو كدوم باغ قشنگي  ريشه هات زده جوونه

مي دونم وسعت گلدون واسه تو كوچيك و تنگ بود

با تموم سادگي هاش واسه من اما قشنگ بود

گل من رفتي و گلدون مي خونه برات ،عروسك

تو به آرزوت رسيدي باغ خوشبختي  مبارك

اما گاهي من مي ترسم كه تو اونجا خوش نباشي

نكنه غصه بياد و گل من پژمرده باشي

گل من خبر نداري !دل گلدونت مي گيره

اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره

گل من نگو كه اونجا دل تو برام مي گيره

گل من نگو شكستي گلدونت برات بميره

نكنه لگد شه ساقه ات زير پاي هر غريبه

ساده دل نباش گل من  كه دنيا پر از فريبه

نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشكام مي ريزه

نمي دوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه

گل من خبر نداري دل گلدونت مي گيره

اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره

 

 

 

به  ياد روزهائي كه براي هم نقاشي كشيديم

چشم چشم دو ابرو

 

 

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هرسو

 

 

پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟

 

 

 گوش گوش دوتا گوش

 

 

 دودست باز یه آغوش

 

 

بیا بگیر قلبمو... یادم تو را فراموش!

 

 

 چوب چوب یه گردن!

 

 

جایی نری تو بی من

 

 

 دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من

 

 

دست دست دو تا پا

 

 

 یاد تو مونده اینجا

 

 

 یادت میاد که گفتی...

 

 

 بی تو نمیرم هیچ جا..!

 

 

 من؟من؟

 

 

یه عاشق همون مجنون سابق!

 

 

به يادتم هميشه تو تموم دقايق

 

 

دلم امشب چه تنگ است

دلم امشب چه دلتنگ است

تمام رنگها امشب به چشمانم چی بی رنگ است 

غم امشب در نگاهم باز میخندد 

نم اشکی به چشمم پرده میبندد 

تمام حجم تنهائی به دل آوار میگردد

وجودم شاید از این شهر بد بیزار میگردد 

از این مردم که در خواب خوش خویش اند 

از این غم ها که از تاب و توان صبر من بیش اند 

از این دیو سیاه ظلم که جولان میدهد هر جا 

از این بی مهری سر شار آدمها 

دلم میگیرد از تاریکی شب های مهتابی 

دو باره شب از آن شبهای درد آلود و بی خوابی 

از این انبوه غم های که در این شهر بد جاریست 

از این اشرف ترین مخلوق که از انسانیت عاریست 

از این شهری که صد با صد ها چراغ روشنش 

هر شب در این تاریکی خاموش خود جان میدهم آرام 

ا ز این ظلمی که بر میدارد این جائی تکلف گام 

از این شهر سیه نومید میگردم 

در این جا ماندن و خواندن 

اسیر محبس و تردید میگردم

ولی چیزی امید نا شناسی باز سرودی از سحر در 

گوش میخواند 

کسی میگویدم قدری صبوری کن!

که این شب تا ابد

اینجا نمي ماند نمی ماند

 

او نيز رفت و آزاديم تمام شد

 

نميدونم بگم قرار بود يا نبود

ولي هر چي فكرشو ميكنم اينطوري قرار نبود

اونم رفت گفت برميگرده ولي تكون دستشو حس كرد م

باي باي كردنش را

و اشك ريختن بيصدايش را

نديدمش ولي حسش كردم هميشه همينطور بوده

چيزي را كه نبايد داشته باشم را حس ميكنم

فقط ميتونم به خدا بگم :

بگم خداي مهربون از منش جدا كردي طوري نيست راضيم به رضايت ولي به خدائي خدائيت قسم

 

كفر ميگم اگه خوشبختش نكني كفر ميگم


 

قرارنبود

قرار نبود من نباشم

تو شبا خوابت ببره

كسي بياد بجز خودم

ناز نگاتو بخره

قرار نبود قلب تو را

بجز من كسي داشته باشه

عكستو هيچ كسي نداشت

حتي اوني كه نقاشه

قرار نبود بجز خودم

كسي موهاتو ناز كنه

كسي بجز خودم بياد

در رو روي تو باز كنه

قرار نبود حتي تو خواب

هيچ كسي عاشقت بشه

وقتي كه گريه كردي

مرهم هق هقت بشه

بجز خودم قرار نبود

خوابتو هيچ كس ببينه

بجز خودم كسي بياد

بخواد كنارت بشينه

قرار نبود جاي منو

تو قلبت بديش به كسي

قرار نبود كه بوسه هات

باشه روگونه ي كسي

بجز اتاق گرم من

بري به خونه ي كسي

قرار نبود تو رويا هات

بوي غريبه اي بياد

قرار نبود جز آسمون

به هيچ چيزي خيره بشي

قرار نبود بجز خودم

واسه كسي ديوونه بشي

قرار نبود تو اوج بي كسي مون

با ديگري همخونه بشي

قرار نبود كه هيچ كسي

پناه آغوشت بشه

قرار نبود من نباشم

بد بشي ،بي وفا بشي

قرار نبود كسي بياد

عاشقيشو پس بگيره

قرار نبود بدون من

بري تماشاي غروب

قرار نبود بارون اومد

كسي رو همراهي كني

قرار نبود مثل همه

يه رهگذر بشم برات

قرار نبود بجز خودم

كسي برات گريه كنه

قرار نبود بجز خودم

واسه كسي نامه بدي

قرار نبود خاطره مون

بيفته تو دستاي باد

قرار نبود ،قرار نبود كسي بياد

حرف جدائي بزنه

قرار نبود من نباشم

بد بشي ،بي وفا بشي

قرار نبود من نباشم

بري وباز عاشق بشي

تو را خدا ،اون كسي كه اومده

بذار بره ،بذار بره قرار نذار

قرار نبود قرار نبود كسي بياد

حرف جدائي بزنه

قرار نبود مثل همه

يه رهگذر بشم برات

خيلي چيزا قرار نبود

اماحالا قرار شده

قرار نبود برم ولي

آره

قرار نبود برم ولي

قرار شده دارم ميرم

اون كسي كه قرار گذاشت

راه فراري نداره

دل من تا ته مرگ

ميمونه مات وبي قرار

مثل تو يادش نميره

پائيزه حالا يا بهار

قرار نبود برم ولي

قرار شده دارم ميرم


 


امشب دلم آرزوی تو دارد

امشب دلم آرزوی ترا دارد

 

همخوابه با اندوه و حسرت

 

آرزوی هرم نفسهای گرمت را دارم

 

 

و سخنانی که مرهم چندین و چند ساله من باشد

 

 

نجواکنان با خدای خویش

 

همچنان ترا می جویم

 

........

 

یادت هست

 

نازنین!

 

مهربانیم را

 

دستهایم را

 

 

زندگیم را

 

به تو می بخشیدم

 

اما تو .............

 

با چشمانی بسته چه سخت از کنارم گذشتی.

 

........

چشم می نهم و منتظر میمانم

 

 

تا شاید

 

یک بار دیگر در خواب و رویا ترا ببینم

 

از تو هیچ نمیخواهم نازنین

 

دیگر ملالتی هم در کار نیست

 

 

فقط به من بگو

 

بار کدامین گناه را به دوش میکشم

 

 

به من بگو خطا کار کیست؟

 

چشمهای تو یا دل من ؟!